|
سادگی مرا ببخش که خویش را تو خوانده ام برای برگشتن تو به انتظار نشسته ام سادگی مرا ببخش که دلخوش از تو بوده ام تورا به انگشترشعرمثل نگین فشانده ام به من نخند و گریه کن چرا که جز نیاز تو هرچه نیاز بود و هست از در خانه رانده ام اگر به کوتاهی خواب خواب مرا سایه شدی به جرم آن داغ عطش برلب خود نشانده ام گلوی فریاد مرا سکوت دعوت تو بود ولی من این سکوت را به قصه ها رسانده ام دوباره از صداقتم دامی برای من نساز از ابتدا دست تو را در این قمار خوانده ام گناه از تو بود و من نیازمند بخششت چرا که من در ابتدا تو را ز خود نرانده ام گناهکار هر که بود کیفر آن مال من است به جرم آن داغ عطش بر لب خود نشانده ام
در فلق بود که پرسید سوار ، آسمان مکثی کرد ... رهگذر شاخه ی نوری که بر لب داشت به تاریکی شن ها بخشید ... و به انگشت نشان داد سپیداری و گفت: نرسیده به درخت کوچه باغی است که از خواب خدا سبز تر است ... و در آن عشق به اندازه ی پرهای صداقت آبی است ... می روی تا ته آن کوچه که از پشت بلوغ سر بدر می آورد،پس به سمت گل تنهایی می پیچی دو قدم مانده به گل پای فواره ی جاوید اساطیر زمین می مانی و تو را ترسی شفاف فرا میگیرد در صمیمیت سیال فضا خش خشی می شنوی کودکی می بینی... رفته از کاج بلندی بالا ،جوجه بردارد از لانه ی نور و از او می پرسی : خانه ی دوست کجاست؟؟؟؟؟؟؟؟؟
از دور وبرم دور کنید همه را مست وخراب از میه انگور کنید مرد غسال مرا سیر شرابش بدهید مست مست از همه جا حال خرابش بدهید بر مزارم مگذارید بیاید واعظ پیر میخانه بخواند غزلی از حافظ جای تلقین به بالای سرم دف بزنید شاهدی رقص کند جمله شما کف بزنید روز مرگم وسط سینه من چاک زنید اندرون دل من یک قلم تار زنید روی قبرم بنویسید: وفادار برفت آن جگر سوخته خسته از این دار برفت !!!
من نه عاشق هستم نه محتاج نگاهی که بلغزد بر من من خودم هستم و تنهایی ویک حس قریب که به صد عشق و حوس می ارزد
آدمک آخر دنیاست بخند / آدمک مرگ همین جاست بخند/ دست خطی که تورا عاشق کرد / شوخی کاغذی ماست بخند/ آدمک خر نشوی گریه کنی / کل دنیا سراب است بخند/ آن خدایی که بزرگش می خوانی/ بخدا مثل تو تنهاست بخند
به چشمای خودت دیگه بهت نمی رسم وصال تو خالیه وای که دلم چه حالیه حالا که عاشقت شدم نیستی دیگه مال خودم می خوام دستاتو بگیرم تو بمونی من بمیرم عاشقی ام نوبتیه ؟آخ که چه بد عادتیه
عشق می ورزم و جزعشق نباشد هنرم شده ام شهره به صاحب نظری درهمه جا بس که چون بلبل شیدا زغمت نالیدم عاشق خسته ی خود رابه نگاهی بنواز
در خیالات مبهم خود به یاد دارم روزگاری را که بی تو سر کردم در شبانگاهی سرد ، با روحی افسرده به هوای عاشقی راهی کوی تو شدم .... سفری آغاز نمودم ،سفری از دل وسوسه گر با کوله باری از زمزمه ی عاشقی. در سایه ی امیدت نور فانوس وجودت را یافتم و به سوی کوچه های عشق روانه شدم. حال که به کوچه ی عشقت رسیده ام بر روی آن می نویسی : ورود ممنوع؟؟؟!!!
چقدر سخته توی چشمای کسی که تموم عشقتو ازت دزدید و به جاش یه زخم همیشگی روی قلبت هدیه داد زل بزنی...... به جای اینکه لبریز از کینه و نفرت بشی حس کنی هنوزم دوستش داری..... چقدر سخته دلت بخواد سرت رو باز به دیواری تکیه بدی که یه بار زیر آوار غرورش تموم وجودت له شد. چقدر سخته توی خیالت ساعت ها باهاش حرف بزنی اما وقتی دیدیش هیچی جز سلام نتونی بگی. چقدر سخته وقتی پشتت بهشه دونه های اشک گونه هاتو خیس کنه اما وقتی رو تو بهش می کنی بخندی تا نفهمه هنوزم دوستش داری....... چقدر سخته گل آرزو هاتو ،تو باغ دیگری ببینی و هزار بار تو خودت بشکنی و آروم زیر لب بگی.... گل من گلدون نو مبارک
یاد دارم در غروبی سرد سرد میگذشت از کوچه ما کدوره گرد داد میزد ،کهنه قالی میخرم دسته دوم جنس عالی میخرم کاسه و ظرف سفالی میخرم گرنداری کوزه خالی میخرم اشک در چشمان بابا حلقه بست عاقبت آهی کشید و بغضش شکست ،اول ماه است و نان درسفره نیست ای خدا شکرت و این زندگیست ؟ بوی نان تازه هوشش برده بود . اتفاقا مادرم هم روزه بود خواهرم بی روسری بیرون دوید ، گفت آقا سفره خالی میخری؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
از هیاهوی واژه ها خسته ام/من سکوتم رااز اوراق سپید آموخته / آیا سکوت روشن ترین واژه نیست /همیشه در خلوت مرگ را مجسم دیده ام/ آیا مرگ خونسردترین واژه نیست /تا چشم گشودم از زندگی افتادم/ شبی شاید امشب /زیر نور یک واژه خواهم نشست / نام خومسرد معشوقه ام را به حواس پنجگانه حال خواهم گفت و هم زمان پایین آخرین برگ خاطراتم خواهم نوشت پایان ............پایان پایان
همیشه ضربه ی کاری زخویش آشنا خوردم کشیدم رنج تنهایی همیشه پشت پا خوردم من آن شاگرد پردردم که افتادم به بیراهه اگر دیدی که اشک من به روی گونه افتاده شکسته کاسه صبرم دل خاموش من تنهاست مثل شبهای بی مهتاب دلم در حسرت فرداست دو دست خالی سرم از عشق امید است منم دریای بی ساحل طلوعم مرگ خورشید است اگر مثل مسافری غریب جاده ها هستم دلم در حسرت خنده اسیر لحظه ها هستم اگرچه بی تو افسرده ام برایم خنده روشن نیست ولی هرگز عهد من گدای عشق دیدن نیست
کجاییدای وفاداران کجایید زلطف آیید بالین من امشب ببینید از غم هجر نگاری چسان افتاده ام در تاب وتب درخت غم بجانم کرده ریشه بدرگاه خدا نالم همیشه عزیزون قدر یکدیگر بدانید اجل سنگ است و آدم مثل شیشه
من يه آينه تو يه تصوير
|
About![]()
اونقدر به تنهاییم عادت کردم Archivesدی 1388آذر 1388 مرداد 1388 تیر 1388 خرداد 1388 اردیبهشت 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 LinksSpecific
فتو نایت
آپلود عکس
گالری عکس
کد موسیقی لایت
قالب های نایت اسکین
LinkDump |